تبليغاتX
من اونو ندارم



من اونو ندارم  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :

يه عاشق --- يه ديونه

 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 




 ...

او ز من رنجیده است

                     آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است

                           من چه می دانم که او

                                         با چه مقیاسی مرا سنجیده است

 

من همان هستم که بودم   شاید او

              چون مرا دیوانه خود دیده است

                            بی وفایی میکند تا بلکه من

                                         دور از دیدار او عاقل شوم

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 17:37  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 شاید فردایی نباشد

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خطهای تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه...پر میشه ازاین حرفها( رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش)(تو را عاشقانه می پرستم)(مراقب خودت باش) اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره (همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم) پس عشق و محبت را تقدیم انکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی نباشد



+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 8:52  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 .::خدا هست::.

.::خدا هست::.

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت  

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد  

:مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟  

:آرایشگر جواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد 

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت 

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

:و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

:آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم 

:مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد



+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:41  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 بر مزارم

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

 

 بنويسيد كه يك آدم مهاجر بوده است

 

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

 

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 18:48  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 عاشقانه

بچه که بودم تا 10 میشمردم ، فکر میکردم آخر همه چی 10 هستش، حالا نمیدونم آخر دوست داشتن چقدره ، ولی میخوام بگم دوستت دارم قدر 10 تای بچگی

قفس داران سكوتم را شكستند/دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن/پروبال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند/چه بي پروا حضورم راشكستند تمنا در نگاهو موج مي زد/ولي روياي دورم را شكستند

کاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميکنه و وقتي چشمت گريه مي کنه دستت اشکشو پاک مي کنه

ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم...

هر وقت تونستی برف روسیاه کنی . هر وقت تونستی پای کلاغ رو سفید کنی . هر وقت تونستی آتش رو ببوسی هر وقت تونستی توی آب یه نفس عمیق بکشی اون موقع من هم می تونم تو رو فراموشت کنم

مي دوني اگه خورشيد بميره چي مي شه . اونوقت زمين دورتومي گرده . ولي من نمي زارم چون فقط من بايد دورت بگردم

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم ميرسيدن كه ديگه نه ليلي ليلي بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسيدن نيست . عشق حسرت رسيدنهpraying

ميگن يه ماه تو آسمون يه فرشته رو زمين.عزيزم خسته نميشي دو شيفت كار مي كني

چه زيباست بخاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پاي تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن ... ای كاش ميدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكيباست ...

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

يه روز مادرم منو نفرين کرد و گفت: الهي درد بي درمون بگيري. نفرينش گرفت و عاشق شدم!love struck



+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 18:44  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 سفر

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه

به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه

هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره

ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره

هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه

يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه 



+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 16:40  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 ...

 

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس



+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 10:26  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 

 اگه يه روز حس كردي نبودن يه نفر بهتر از بودنشه ،

چشماتو ببند و به نبودنش فكر كن ...

 اگه چشمات خيس شد بدون

داري به خودت دروغ مي گي ...

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 9:13  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 دوستت دارم

 واژه هایی هست که گاه تو را تسکین میدهد

واژه هایی هست که گاهی وقتی از همه بریده ای به تو تسلی می بخشند

واژه هایی هست که گاه در قاموس هیچ ادیبی پیدا نمی شود

واژگانی از جنس نور از تبار قلم از فرزندان عشق..

این منم خسته از تکرار وبیهودگی

بدنبال واژه ای هستم که هرچه تکرار شود قند مکرر است

واژه ای که بی دریغ تا هستم بپایت خواهم ریخت...

واژه ای که اولین کلامم بود واخرینش...

واژه ای که دوستش داری ودوستش دارم...

دوستت دارم دوستت دارم.............

 



+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 16:14  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 ....

 

با من بنشين، و از آنچه بر تو گذشته بگو،
از غمی که شانه‌هايت را می‌آزارد،
از خاطره‌ای که بلور ظريف بغضت را می‌شکند،
از آن سَمّی بگو که در وجودت رخنه کرده،
از آن خاطرۀ مسمومی که می‌ترساندت،
از تمام دلتنگيت، آرزويت، وجودت؛

آری، می‌دانم که ياريت آسان نيست...
شايد نتوانم وجودت را از آن سم و درد برهانم...
شايد فقط زمان است که حسّ گذشتنش تو را تسکين دهد...
ولی شايد دستم پناهگاهی موقّت برای دست خسته‌ات شود...
شايد سکّويی شوم تا گام بعديت را استوارتر برداری،
شايد بهانه‌ای بچه‌گانه باشم تا نقش لبخندی تا ابد روی لبت جا خوش کند...
 



+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 17:58  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 خدایا ...

 خدایا !

به که واگذارم میکنی ؟

به سوی که میفرستی ام ؟

به سوی آشنایان و نزدیکان ؟ تا از من ببرند و روی برگردانند :

یا به سوی غریبان و غریبگان تا گره در ابرو بیفکنند ومرا از خویش برانند ؟

یا به سوی آنان که ضعف مرا میخواهند و خواريم را طلب میکنند ؟

من به سوی دیگران دست دراز کنم ؟

در حالی که خدای من تويی و تويی کار ساز و زمام دار من



+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 8:58  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 کلاغ و طوطی

 

کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده

 

 شدند طوطي شکايت  کرد و خداوند او

 

 را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از

 

 دوست  رسد  نيکوست  و نتيجه آن شد

 

که مي بيني . طوطي  هميشه  در

 

قفس کلاغ هميشه آزاد  . . .



+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 9:48  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 ...

ما

به هم دروغ گفتیم !! 

نه تو از کوپه ی قطار

دست تکان دادی

نه من در ایستگاه

منتظر بودم

*

قطاری که تو را  آورد

مرا برد.



+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 9:37  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 معشوق و عاشق

معشوقی از عاشقش پرسید...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسید ... دلش میخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکد کنم گریه میکنی؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک می خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت:تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی ... من نمیخوام با تو باشم من نیاز دارم با تو باشم ... اگه بری گریه نمی کنم ... میمیرم

فقط به خاطرتو...

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:8  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 حکمت!

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت....

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.

 سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت

 و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود..خواب بودی..باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند...آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...



+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 7:1  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 ...

 

تو ميداني ...

 

و ميداني كه من ،

 

 بي تو و مهر تو ،... مي ميرم

 

 تو دستش را بگير تا او نترسد از

 

سيا هي ها،

 

سختي ها ،

 

 دو رنگي ها

 

و بداند دوستش داری

 

...دوستت دارم خداي مهربانيها...



+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 18:52  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 خدایا



+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 10:53  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 زندگی اجباریست

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

تا شقايق هست زندگي بايد كرد !

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:11  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 ع ش ق

گویند که در میان میوه ها سیب نکوست  

نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست

این زردی و سرخی که در او می بینی

زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست  

روزگاريست كه من در پي عشق
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده
من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم
من به خاموشي يك مشت صدا
كه تو را به سوي خود مي خواند
من به خاموشي صد وعده ي پوچ
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
 



+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 13:19  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 عاشق و معشوق

جوانی عاشق کنار چشمه راه بر معشوقه خویش بست و زبان به شکوه گشود . دختر گفت : هنوز عشق تو بر من ثابت نشده ؟!

جوان گفت : حکم آنچه تو فرمایی ...

 

دختر تپه کنار روستا را نشان داد و گفت : اگر طالب منی ، پیراهن از تن بیرون ار و از بالای تپه پر از تیغ تا به پایین غلت زنان بیا ...

 

جوان بی درنگ چنین کرد.

 

وقتی با تن خونین ، کنار معشوق روی زمین افتاد ،دلبر پشیمان از کار خویش ، سر عاشق را به دامن گرفت و در حالکه گریه می کرد با دستان ظریفش تیغ ها را از بدنش بیرون می آورد . عاشق هم گریست.

 

معشوق گفت : به سبب ظلم من می گریی؟

 

جوان پاسخ داد : نه ، برای خویش می گریم که چرا تیغ بیشتری در بدنم فرو نرفت ، تا کمی بیشتر دستان مهربانت را روی بدنم احساس نمایم... 



+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 9:55  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 

 

خدايا....!

ذهنم پريشان است

قلبم بيقرار است

افکارم شوريده اند و

درمانده ام

پس رشته زندگيم را

به دستهای امن تو می سپارم

......طوفان ميخوابد

...و آرامش تو حکم فرما ميشود...

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 15:31  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 

 

کاش مال من بودی...

 

 



+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 16:1  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 دوستت دارم

اکنون قلبم را به سان قایقی بی بادبان بر روی امواج بی روح کاغذ می فشارم وخون آنها را بر روی خطوط دفتر تزریق میکنم به دنبال واژه ای می گردم که شایسته تو باشد اما در میان اقیانوس واژه ها واژه ای زیبا می توان یافت که سزاوار تو باشد پس  می نویسم که:

                              

                                 از صمیم قلب دوستت دارم .

 

دوستت دارم گلم ... 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

خبر از تپش قلب جفاکار نداشت

باید این جور نگارش میکرد:

چه شقایق باشد چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست!

وقتي مي گويم دوستت دارم
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...
اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .
دوستت دارم

 

shirin

دوستت دارم بی انکه مرا دوست داشته باشی

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد حتی اگر هیچ احساسی به من نداشته باشی

ولی میدانم دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل اب زلال وشفاف

می نویسم و می گویم دوستت دارم تا باورم کنی

دستت دارم با صداقت بی نهایت تا قیامت

امشب فاصله هایمان را با اشک پر میکنم

خیلی دوست دارم

به او بگوييد دوستش دارم 
با صدايي آهسته ، 
آهسته تر از صداي بال پروانه ها 
به او بگوييد دوستش دارم 
با صدايي بلند ، 
بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق 
به او بگوييد دوستش دارم 
با هيچ صدايي،  
چون فرياد دوستت دارم 
نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد 
فرياد دوستت دارم را 
ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند 
پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم
دوستت دارم

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم



+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 13:16  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 نمی دانم

 

مرا اینگونه باور کن...
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبــی و جــدایـی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن

 نمیدانم به گوشت میرسد آنجا صدای من , نمیدانم تو هم احساس خواهی کرد چون من درد هجران  را ؟ نمیدانم تو هم شبها به  یاد آن  شب دیدار ! , چراغان  میکنی از اختران اشک دامان  را ؟ نمیدانم  تو را شبها اگر خوابیست , می بینی مرا در ابر رویاها که می گریم ؟ نمیدانم گرامی داشتی آن عهد و پیمان را ؟ نمیدانم تو را هم از درون خسته دل , از درنگ خسته تقویم بیزاریست ؟ نمیدانم به خاطر داری آن ساعت که میگفتی و می گفتم : فراموشت نخواهم کرد تا جاوید ؟ نمیدانم تو را هم هست این امید که روزی از پس آن کوههای دور , بناگه دختر خورشید ,  بر قلب سیاه تیرگی تازد ؟ نمیدانم . نمیدانم



+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:1  توسط یه عاشق --- یه دیونه

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی و دلتنگی درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم وقت تمام است برگه ها بالا